تبليغاتX
مهبا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
در آغاز هیچ نبود

درآغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/08/01 و ساعت 9 بعد از ظهر | 

زیبا رویان جهان را وفا نیست

با تشکر از غما  که نشسته تو گلوی ما

با تشکر از کسی که شکست این دل ما

با تشکر از همه دلخوریا

با تشکر از هق هق شبها تا صبا

با تشکر از تو که رفتی و موندم بی همصدا

میخام بگم شعرامو شما میگین نه من خودم

من میخوام بگم عاشق تک تک غمهاتون شدم

میخام بگم شما شدین پا پیچ من

تا من بگم شعرای غمگین دلم

میخام بگم بغضت نگیره ای عزیز

تو شدی یه کاغد ویه قلم با جوهر غلیظ

تو شدی بهونه دل خوشیام

دلخوشیم چیه همین حرفای غمگین.....به خدا

میخام بگم غمت نباشه ای عزیز

من زندم تا که بخشکه این جوهر غلیظ

جوهر غمهای من خش نمیشه راحت برو

من تنها نیستم....با غمم بزارو  برو

همین کنار دستمن چند تا کتاب فلسفه

لای همشون یه جمله هست،تنها بشین این مرهمه

آخه چرا دنبال من میای میگی دوسم داری...

آخه میدونم ای عزیز فردا میگی نه نداری...

 

بزار برو

           راحت برو

                        من راضیم....به جونه تو

 

 

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/07/08 و ساعت 8 قبل از ظهر | 
داستان عشق

اینم داستان عشق  ... قشنگه به خوندنش می ارزه ...

            

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند

شادي ، غـــم ، غرور ، عشق و... روزي خبر رسيد

كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت

پس همه ساكـنــيــن جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند

اما عشق مايل بـــــود تا آخرين لحظه باقي بماند

چرا كه او عاشق جزيره بود

وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت

عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك ميكرد

كمك خواست و به او گفت : آيا ميتوانم با تو همسفر شوم.

ثروت گفت :

خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايــــقــــم دارم

و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست

عشق گفت:

لطفا كمك كن و مرا با خود ببر

غرور گفت :

نميتوانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق مرا كثيف ميكني .

غم در نزديكي عشق بود

پس عشق به او گفت:

اجازه بده تا من با تو بيايم .

غم با صدايي حزن آلود گفت:

آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.

پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد

اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود

كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد.

ناگهان صدايي مسن گفت:

بيا عشق من تو را خواهم برد .

عشق آنقدر خوشحال شده بود كه كه حتي فراموش كرد

نام يار ديگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت

و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند

پيرمرد به راه خود رقت و عشق تازه متوجه شد

كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .

عشق از علم پرسيد :

او كه بود ؟

علم پاسخ داد :

او زمان است .

عشق گفت :

زمان؟

اما چرا به من كمك كرد؟

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :

زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است...

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/06/23 و ساعت 4 بعد از ظهر | 
آهای پرستوووو

                

بیائید ، همه بیائید ، دیدن دارد زندگی من ؛ این منو این زندگی من..!!

این واقعاً رسم زندگی نیست ..!

این رسم بی معرفتهاست ..!

این رسم بی عاطفه ها ست ، رسم فرصت طلبها ست..!

که این طور آدم را از عرش به فرش می رسانند..!!!!!

در کدامین صحرا،کدامین جنگل،کدامین جزیره  ، رسم بر اینه که پرستو فقط همسفر روزهای گرم زندگی باشه ؟ پس برگ ریزون پائیز و روزهای برفی  زمستون چی ؟؟؟؟

 آهای پرستوووو .. پرستووو  با توام ؛

یادت رفته که باهم شاخ و برگ جمع می کردیم (دونه،دونه) تا اینکه خونمونو درست کنیم ؟

حالا که خونمونو باد برده ، تو هم میخواهی بری ؟؟

برو..

تو هم برو..

من سرمای زمستونو با گرمای تلاش خودم برای ساختن

 خونم ،سر میکنم .

 من مردغمم پرستو کوچولو....

 

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/06/10 و ساعت 5 بعد از ظهر | 
اگه مرا از خود برانی

 

مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم

به زندان جنایت هم کشانی دوستت دارم

به پیش خلق اگه، نتوان حدیث عشق را گفتن

درون سینه تنگم نهانی دوستت دارم

چه حاصل از جفا کردن ، چه سود از قهر ورزیدن

مرا لایق بدانی ، یا ندانی دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/06/05 و ساعت 4 بعد از ظهر | 
اگه یه روز رفتی

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/06/04 و ساعت 3 بعد از ظهر | 
عاشق بمان

عاشق بمان
مهم این نیست که هستی آن چه اهمیت دارد این است که همیشه
عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت
را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی
محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون
و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد
می رسند در رساندن دم به بازدم
عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی
کسی است که با تراش محبت و صداقت آن را چونگینی برانگشت
عشق روح خود کند .
کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس
پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی
خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کند
در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت
و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نوز محبت بر قلب کسی
نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبان
باید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه ....

هیچ به این اندیشیده ای که به نام خدا چه کارها را نمی توان کرد
آری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما کینه دوست را به دل بگیری
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما به وفاداری دوست توجه نکنی
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما آبروی دوست را بر باد دهی و
ویرانش کنی

در یاب که اگر به نام خدا می گوییی یعنی عاشقی و عاشق یعنی
ع:عطر وجودت روح نوازاست
ا:ایثار مثل زدنی است
ش:شهره به مهربانی داری و...
ق:قناری خوش الحان روضه رضوانی
حالا بگو چه کم داری؟
مطمئن تر از این کشنی چه دیده ای که از دریای مهر ورزی می هراسی ؟
قسم به هر چه درد منده در این دنیاست عاشق بمان
به سوز دل عاشق که تنها مرهم زخم دل تنهای دوست توی
عاشق بمان محبت کن و بدون چشمداشت ببخش
دل را به خدا بسپار برایش دلبری کن آری با مهربانی توجه اش
را به خودت جلب کن با عفو وراهایی نگاهش را معطوف خود کن با
خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی
حکمت الهی اش غر ق در سرور شو این عطر مشام انگیز الهی
بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد ..

 

 

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/05/29 و ساعت 1 بعد از ظهر | 
راز زندگی

راز زندگی
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای کهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید
 


|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/05/28 و ساعت 5 بعد از ظهر | 
از خدا خواستم

از خدا خواستم ...

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که

 سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به

 من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي

اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و

 پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي

 لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر

 چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم،

 همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي

 تا من اجابت کنم!

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/03/20 و ساعت 6 بعد از ظهر | 

خدايا،چگونه زيستن راتو به من بياموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت

 

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/03/07 و ساعت 1 بعد از ظهر | 
Etemad

 

Etemad

Enaj hame gohare sedaghat ra dar farasoye

 kohaye bi etemadi gom kardeand.

chetor az man mikhahi dar pase abrhaye tire khorshid etemed ra dar dastane to bebinam ?!

 to ba baghiye che tafavot dari ?!

to ham mesle anha boghze shaghayegh ra beroye delha nemibini !!!

Khodam va khodat khob midanim ke hata nemitavan be tasvire gole eshgh

dar ayeneye dosyi etemad kard

che resad be man va to…!!!

Khamosh

 

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/02/08 و ساعت 11 بعد از ظهر | 

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/02/08 و ساعت 12 بعد از ظهر | 
سردرگم تاريکی ها

 

سردرگم تاريکی ها

 

به تو نگاه می کنم و می دانم ، تو تنها نيازمند يک نگاهی تا به تو دل دهد

 آسوده خاطرت کند ،‌‌ بگشايدت تا بدر آيی .

تو نيازمند نگاهی خالی از کينه و سرشار از عشق هستی و من

 نيازمند نگاهی صادق ...

تو جستجو کردی و يافتی ، و من هنوز در جستجوی نگاهی پر از صداقتم

 نمی دانم ! شايد يافته باشمت.!!

 اما زمانی که در چند قدميت هستم و اميد دارم که

 صدايم کنی به رسم همصدايی ها

 به ناگاه تن بهاری من را خزان سرد فراموشی در بر می گيرد

 و گل هميشه سرخ وجودم می نشيند خسته در چاک دل سنگ ...

می دانم همه چيز خيالست ! 

 اما تو به من باورده که هميشه با عشق می رسی و در تاريکی های گذشته

 و گنگی آينده ات حقيقت درياچه نقره ای محبت نهفته است .

به رسم حضور روشنايی ها مرا بخوان

 تا نامت را بروی گلبرگ شقايق حک کنم .

                                                   <<<  قاسم   >>>

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/02/07 و ساعت 8 بعد از ظهر | 
شل سيلور استاين
 

از وقتي عاشق شدم

فرصت بيشتري پيدا كردم

فرصت بيشتري براي اينكه پرواز كنم و بعد زمين بخورم !

و اين عالي است !...

هر كسي شانس پرواز كردن و به زمين خوردن را  ندارد

تو اين شانس را به من بخشيدي

متشكرم !

   خاموش - شل سيلور استاين       

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/02/06 و ساعت 4 بعد از ظهر | 
قاصدك

قاصدك

سلام گل من ! از احوال پائیزیت چه خبر ؟! نکنه اشک به اون نگاه صدفیت نشسته باشه ؟! نکنه که یه وقت دور از چشم من یه دل دیگه جرأت کرده باشه قدم به صحن مقدس دلت بذاره ؟! امیدوارم که اینطور نشده باشه چون دل من همون دل پر از عطر بنفشه قدیمی تورو می خواد که توی هر کدوم از گنجه هاش فقط آیینه نگاه من آویزون باشه . می خوام باهات روراست باشم ، من هنوزم همون دل حسودمو دارم که فقط با یاد تو می تپه و با یاد تو جون میگیره ، دل تو هم باید مثل قبل باشه ! فقط مال من !!! می دونم که بازم مثل همیشه وقتی به اینجای نامه می رسی می خندی و می گی : حسود" یا"احمق"!!! چی کار کنم دست من که نیست دسته این دل پر از مهر توئه و هیچ جوری هم درست بشو نیست!

خوب...! اینو فقط برای تو نوشتمو بس ! آخه می دونی؟؟؟؟ جان باز دلم برای اون صدای پر از انتظار مثل نور خورشیدت تنگ شده .  بین خودمون بمونه ، گوشتو بیار جلو ، میخوام دره گوشت بگم تا یه وقتی به گوش باد نرسه . ( آخه می دونی باد به تو حسودی میکنه !

اون نمی خواد که دل من فقط برای تو باشه) میخوام بگم که خیلی دوستت دارم.

چند شب پیش خوابت رو دیدم .    یه اتفاق جالب!! تو خواب من و تو با هم بودیم و تو یه لباس سفید مثل.................

 به تن داشتی و دستام به دستای پر از عشقت بود و تو به من گفتی تا همیشه باهام می مونی  اما قبل از اون باید یه سفر پر از تشویش به دور ترین سرزمین ایمان کنی . دلم گرفت ، اما به تو خندیدم . اون شاخه قاصدک رو بالای نامه می بینی ؟! از رؤیام چیدم تا وقتی رفتی سفر(؟؟؟؟) با اونا برات پیغام بفرستم(آخه به من شماره تماس ندادی). راستی ! دیروز رفته بودم دشت گلای همیشه عاشق برات از اونجا این گلا رو چیدم تا به نگات تقدیم کنم .امیدوارم به دل بلوریت نشسته باشن . اما حواست باشه یه وقت جای منو تو دلت نگیرنا !!! خوب دیگه مزاحمه چشای مهتابیت نمی شم . منتظر دلتنگیات هستم . 

                                 حسود همیشگیهِ دل ِ تو<خاموش>

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/02/05 و ساعت 7 بعد از ظهر | 
انسانها بدانگوته

 

 انسانها بدانگوته كه هستند احساس مي شوند

انسانها ته بداتگونه كه هستند احساس مي شوتد

بدانگونه كه احساس مي شوتد هستند

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/02/04 و ساعت 4 بعد از ظهر | 
گیتار
 

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/02/04 و ساعت 3 بعد از ظهر | 
تولدت مبارك

تولدت مبارك

سلام تك ستاره طلايي آسمون خيالم .

احوال گرم بهاريت چطوره ؟ مي بينم كه جديداً دير به دير دل آفتابيت براي ياس باروني بي نشونت تنگ مي شه و حتي بدون اون جشن تولد مي گيري ! نكنه كه هواي غربت يادم رو هم مثل خودم ازت دور كرده و يه جورايي دلتو سپردي دستٍ يه گلِ بي عطر ديگه ؟!

ديشب خيلي منتظر پيكت موندم . فكر مي كردم منو براي روز تولد وجود سرتا پا گُلت دعوت مي كني و كارت دعوتم رو با يه عالمه سنبل كه عطر حضور تو رو داره مي فرستي و مثل اونوقتا كه هنوز ياست بودم ، خودم و خودت اين روز رو جشن مي گيريم . امِا

تا صبح نگام به آسمون خشكيد . امِا از پيكت خبري نشد . خواستم بي دعوت بيام امِا هيچ آدرسي از آشيون خستگي هات بهم نداده بودي . با خودم گفتم ، « ديگه ياس براش ارزشي نداره . حتماً مي خواد خودش و يه آوارة ديگه با هم جشن بگيرن . ديگه احتياجي به گرماي نگاهت نداره تا با اون شمع هاي كيك تولدش رو روشن كنه . اين روزا چيزي كه زياده ، قلبِ عاشقِ داغتر از نگاهِ توئه . »

عزيزم ! من بي وفايي نكردم . خودم تنها ، اينجا برات جشن تولد گرفتم . كادويي تم كه با گلبرگهاي سرخ گل ناز بسته بندي كرده بودم به آدرس بي نشونت پست كردم . امِا بدون اين رسمش نبود كه به اين زودي همه چيز رو رها كني .

اميدوارم به اندازه مهتاب جاويدان بموني . قربان روي مثل ماهٍت .

عشق فراموش شدة تو )قاسم)

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در 85/02/04 و ساعت 3 بعد از ظهر | 
اي كاش مي دونستم

 

اي كاش مي دونستم

نمی دانم چرا مرا کرده ای تک ستاره تنهای دلت ! نمی دانم چرا می خواهی دل به یک خیال واهی و بدون ثمر ببندی ! نمی دانم  <